من آن شب پس از آن ملاقات ترانه ای سرودم
"خنجر غرور"
مث يك پرنده بودم هميشه دور و بر تو تو بهم محل نمي ذاشتي و من خودمو به بي خيالي ميزدم
تو با خنجر غرورت سرمو بريدي صد بار ولي هر بار قبل مردنم برات پر و بالي مي زدم
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
يادته اون شب پاييز؟ با يه بغض محنت انگيز به تو گفتم اين دل من شده از عشق تو لبريز
يادته بهم چي گفتي؟ گفتي نه حالا نميشه هميشه بهم مي گفتي نميشه حالا نميشه
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
نمي دونستم كه اون شب آخرين فرصت من بود تو صف عاشقاي تو ته صف نوبت من بود
تو با من نامهربون بودي نگو نه هميشه با ديگرون بودي نگو نه
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:11 توسط بهرام احمدی
|

|