تبليغاتX
کاش میشد نوشت روی نسیم - من آن شب پس از آن ملاقات ترانه ای سرودم

من آن شب پس از آن ملاقات ترانه ای سرودم

 

"بخواهید تا به شما بدهند.بجویید تا بیابید.

در را بزنید تا به روی شما باز شود."

                           حضرت عیسی(ع)

 

"خنجر غرور"

مث يك پرنده بودم هميشه دور و بر تو
تو بهم محل نمي ذاشتي و من
خودمو به بي خيالي ميزدم

تو با خنجر غرورت سرمو بريدي صد بار
ولي هر بار قبل مردنم برات
پر و بالي مي زدم

 

تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه

 

يادته اون شب پاييز؟
با يه بغض محنت انگيز
به تو گفتم اين دل من
شده از عشق تو لبريز

 

يادته بهم چي گفتي؟
گفتي نه حالا نميشه
هميشه بهم مي گفتي
نميشه حالا نميشه

 

تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه

 

نمي دونستم كه اون شب
آخرين فرصت من بود
تو صف عاشقاي تو
ته صف نوبت من بود

 

تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه

 

!! نوشته شده توسط بهرام احمدی | 1:11 | یکشنبه بیستم آبان 1386 •