پشت قبرستان هم میشود قرار ملاقات گذاشت
" كي بود؟ "
ياد دارم نگاه سردش را كنج چشمش هميشه اشكي بود
اي خوش آن روزها كنار او زندگي ساده بود كشكي بود
مثل پروانه دور او ميتابيد ما گرم كار خود بوديم
پيربابا كه رفت تنها شد سالها در لباس مشكي بود
آن دم آخرين او هرگز از خيالم نميرود بيرون
صورتش مثل سيب زردي شد سالها صورتش تمشكي بود
من به ساحل پناه بردم تا گريه ام كس نبيند آن هنگام
توي بندر كنار هر دريا چند ماهي اسير خشكي بود
بر سر خاك اولين روزش اولين بار من شدم عاشق
عاشق دختري كه مقنعه اش قهوه اي بود يا زرشكي بود
چند روزي قرارگاه ما قبر او بود و پشت قبرستان
بعد چهلم نديدمش هرگز و نفهميدم آخرش كي بود؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط بهرام احمدی
|

|