می شود در یک شب مهتابی توی ایوان رو به ستاره ها شعر ی سرود
" نبض شب "
شب امشب بیکران استی دگر آویختن در گیسوانش دست شیرین است
و در دامان پیشانی صبح آرام بنشستن
چه خوش آسوده شب گاهی
و من را حالتی چون تار در دستان مردی سینه سرشار از غمی دیرین است
چنان چون ساحلم آرام
و کاش این خلوت ایمن بودی از افسون آن دریای سرشوریده کاش
و این مستی نمی خوابید تا لرزیدن گلبرگ صبح
شبی زیباست آری
پریشانی خمارآلوده چشمانی نهانی تر
دلم در گوشه امشب سخت میگیرد
و خواهم دور گشتن از اتاق بیکسی ایوان وسعت ر ا
تماشا دارد این گیسوی افشانده
و پولکهای افتاده در آب حوض
از اینجا کهکشان پیداست و منظومه پیداتر
عروس حجله تاریک شب خورشید پیداتر
و آب آیینه مهتاب پیداتر
صفا اینجاست می بینی؟خدا اینجاست می بینی؟
شب است اما شبی روشنتر از روشن
و میخندد به من مهتاب و من
از شرم سر می افکنم در آب
چه من امشب زلالم
و چه مهتاب دیدن دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط بهرام احمدی
|

|