سرودن شعری در خانه پدر بزرگ در روستا واقعا رویایی است
این هم یه نیمایی قدیمی
که سال ۷۹در روستامون سرودمش
زندگي در خلا سبز
وه چه زيباست فسوس
كه خيال است چه دور
مردم دهكده خرم آسايش و صلح
بيخبر از خبر مرگ زر
چشم غم خواب آلود
خانه در سينه ايشان دارد
طبع حوري وششان
از غبار غم اغيار به آب غفلت
همچو آيينه جدايي دارد
طفلكان زندگي دهكده اند
دركشان از گل و آب
از خدا بيشتر است
نان خشكيده زور
را خريداري نيست
بلبل محنت را
دشت و گلزاري نيست
اين ديار كوچك
پر ز غوغاي هياهوي غم جانان است
مردمش صافتر از سر چشمه
گرمتر از خورشيد
دلشان
زنده دلشان همه دم
