مهره های تک همیشه میلرزند
از امروز برای کسی که توی صورتم لبخند میزند
سگرمه هایم را وا می کنم
و هرگز توی صورت کسی که سگرمه هایش در هم است نمی خندم.
حدود یک سال از نیامدنم گذشته است و اصلا دوست ندارم بگویم
کجا بودم و چه می کردم و چرا این قدر دیر...
فقط میخواهم بگویم دوباره آمدم.پس قبولم کن.
یک داستانک
می دونم فکرش رو هم نمی کردی توی اون عصر بارونی من رو توی صف نونوایی سر کوچه تون
ببینی.ولی خوب یا بد توی راه خونه وقتی دیدم زیر بارون داری خیس میشی دلم به حال خودت که نه
به حال نون های زبون بسته ات که داشتن خمیر میشدن سوخت.
بعد وقتی با یه چتر بالای سرت سبز شدم فکرش رو هم نمی کردم اولین قدم رو بر نداشته
اون طوری نگام کنی و ازم فاصله بگیری و بگی:دستتون درد نکنه بارون بند اومد.
دیشب با این شش پاره احساس کردم انگار مثل همیشه نیستم
باز مثل همیشه بابا رفت
صبح زود است و برف می بارد
مادرم در حیاط پای شیر
بر سرش باز ظرف می بارد
بینوا هیچ وقت شاکی نیست
از سکوتش که حرف می بارد
صبح ها وقت مدرسه رفتن
چشم من خیس و سرد و سنگین است
مدرسه مثل خانه غمگین نیست
مدرسه بانشاط و رنگین است
کار من غبطه خوردن و غصه
ای خدا حال و روز ما این است
معنی فاصله برای من
در همین راه مدرسه خانه
خوب روشن شد و همیشه خوب
می زند ریشه ریشه در جان-
من درخت کثیف نفرت ها
این حقیقت نه نیست افسانه
شب که شاید به خانه برگردد
صاحب این خرابه ی تاریک
خیره بر در وجود یک ما در
از میان دو روزن باریک
یک نفر دست خالی و بی حال
سایه اش دور می شد از نزدیک
بازی نابرابری داریم
ای خدا تو بیا وقاضی باش
در صف مهره ها تک افتادیم
نوبت ما تو تاس بازی باش
دوست داری بزن بکش ما را
آخر این نبرد راضی باش
یک قطعه غزل که برای همیشه قطعه ماند
"بعضی از لحظات زندگیم را دو بار زیسته ام:
یکی آنگاه که آنها را زیسته ام و دیگر آنگاه که آنها را نوشته ام.
به یقین آنها را هنگام نوشتن عمیقتر زیسته ام."
شارل بودلر
"نقاشي"
مدرسه خاطرات شيرين ...
آن كلاس لطيف نقاشي
من هميشه پي حريف شعر
تو هميشه حريف نقاشي
مي كشيدي مرا هميشه خوب
مثل مرد شريف نقاشي
نمره عالي رياضيات
نمره هاي ضعيف نقاشي
من تو را ديده ام شبيه ماه
روي بوم كثيف نقاشي
جعبه هفت رنگ ماتيكت
گم شده توي كيف نقاشي
خسته ام باز توي شعري كه
مانده ام در رديف نقاشي
پشت قبرستان هم میشود قرار ملاقات گذاشت
"چگونه تلف شود کسی که خدا کفیل اوست؟ چگونه برهد کسی که
خداوند در تعقیب اوست؟هر که به غیر خدای روی آورد
خداوند اورا به هم او واگذارد و هرکس بدون دانش و آگاهی
کاری کند تباه کردن او بیشتر است از اصلاحش"
امام جواد(ع)
" كي بود؟ "
ياد دارم نگاه سردش را كنج چشمش هميشه اشكي بود
اي خوش آن روزها كنار او زندگي ساده بود كشكي بود
مثل پروانه دور او ميتابيد ما گرم كار خود بوديم
پيربابا كه رفت تنها شد سالها در لباس مشكي بود
آن دم آخرين او هرگز از خيالم نميرود بيرون
صورتش مثل سيب زردي شد سالها صورتش تمشكي بود
من به ساحل پناه بردم تا گريه ام كس نبيند آن هنگام
توي بندر كنار هر دريا چند ماهي اسير خشكي بود
بر سر خاك اولين روزش اولين بار من شدم عاشق
عاشق دختري كه مقنعه اش قهوه اي بود يا زرشكي بود
چند روزي قرارگاه ما قبر او بود و پشت قبرستان
بعد چهلم نديدمش هرگز و نفهميدم آخرش كي بود؟
یه غزل پاییزی
تقدیم به يه دختر فراري...
"برگ پاييز"
در كوچه باغ شهر تو من برگ پاييزم
با هر نسيم بر سر راه تو ميريزم
تو در گريز از من و من ناگزير از تو
شايد تو ناگزيري و من از تو بگريزم
در بزم عاشقان شدم ساز و تو دمسازم
يك شب مرا شكستي و حالا غم انگيزم
امروز پشت در نشستم دست در حلقه
يك روز دست آرم و بر گردن آويزم
من سايه توام مگر از سايه بگريزي
از من نخواه كز تو و عشقت بپرهيزم
نقاش نيستم ولي بر لوح قلب خويش
بي رنگ رنگ هاي عالم را مي آميزم
من كوه محكمم اگر تو سنگدل هستي
من شيشه نيستم كه با سنگي فرو ريزم
تا هست عشق تو مرا غم نيست اي بيتاب
اي غم بيا كه من بر آنم با تو بستيزم
چیزی شبیه غزل
"ایثار یعنی اینکه انسان در حالی که کمال احتیاج به چیزی دارد
دیگری را بر خود مقدم بدارد."
استاد مطهری
این بار بدون هیچ مقدمه ای یک غزل نما بخوانید...
مي نشينم كنار پنجره قاب٬عكس بابا ترك خورده
بچه اي مي دويد مشتش٬روي شيشه قاب هك خورده
آن زن آمد كنار باغچه٬يك عدد گل سرخ چيد و رفت
داد گل را به دختري سر كوچه٬بعد ديدم كتك خورده
رفته بودم حسينيه شب اربعين دلم سوخت كه ديدم
گريه كودكي كه بر سر سفره ابو الفضل چك خورده
آن زن از روستا به شهر رسيد٬شوهرش مي زدش گفتم
چيست مردك گناه اين زن٬گفت مي زنم چون پفك خورده
ما كه آسوده ايم و بي غم و شاد٬غافل از حال همنوعان
من شنيدم در آفريقا٬طفل بي غذا شاپرك خورده
كهنه زخمي است زخم من٬كه هميشه دوستان تازه و داغ است
بس كه از دست دوستان عزيز ٬ زخم كهنه نمك خورده
مي ن شي نم/ ك نا ر پن/ ج ره قاب / عك س با با/ ت رك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
بچ چه اي مي/د ويد مش/تش(*) رو ي/شي ش ي قاب/هك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا / _ _ _
آن ز نا مد/ك نا ر باغ چه/ يك ع دد /گ ل سرخ/چي دو رفت
_ لا _ _/ لا _ لا _ لا لا/ _ لا _ / لا _ _ لا / _ _ _
داد گل را/به دخ ت ري/س ر كو چه/بعد دي دم/ك تك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
رف ته بو دم/ح سي ن يه/ش ب ار ب/عين د لم سوخت/كه دي دم
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا / _ _ _
گر يه ي كو/د كي كه بر/س ر سف ر/ي ا بل فضل/چك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ لا/ _ _ _
آن ز نزروس/تا به شهر/ رسيد/شو ه رش مي/ ز دش گف تم
_ لا _ _ لا / _ لا _ لا/ لا _ لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
چيست مر دك/گ نا ه اين/زن(*) گفت/مي ز نم چون/پ فك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
ما كه آ سو/ ده اي مو بي/غ مو شاد/غا ف لز حا/ل هم نو عان
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
من ش ني دم/د راف ري /قا(*) طف ل/بي غ ذا شا/پ رك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
كه نه زخ ميست/زخ م من/كه ه مي شه/دوس تان تا/زه و دا غست
_ لا _ _لا/ _ لا _ / لا لا _ لا / _ لا _ _ / لا _ _ _
بس كه ازدس/ت دوس تا/ن ع زيز/زخ م كه نه/ن مك خر ده
_ لا _ _/ لا _ لا _ / لا لا_لا/ _ لا _ _ / لا _ _ _
(*=اختيارات شاعر)
فاعلاتن/مفاعلن/فعلات/فاعلاتن/مفاعیلن
درود و دوصد بدرود
شب های امتحان شاعرتر میشوم
"فرصت بد کردن هر روز صدها بار پیش می آید و
و فرصت خوبی کردن هر سال یک بار."
ولتر
"منقل اندوه"
هروقت میبینم تو را بی خویش میشوم
مثل هوای صبح گرگ و میش میشوم
درصفحه شطرنج حسنت شاه عاشقان
حالا منم که بارخ تو کیش میشوم
بختم ببین که درقمارعشق وعاشقی
تا تاس بازی ام همیشه شیش میشوم
تو مثل گل درباغچه پرشهدمیشوی
من مثل زنبورعسل پر نیش میشوم
افتاده ام در منقل اندوه روزگار
خاکسترم فوتم نکن آتیش میشوم
در شهر میبینم همه باهم شبیه هم
بیتاب من دارم شبیه خویش میشوم
من آن شب پس از آن ملاقات ترانه ای سرودم
"بخواهید تا به شما بدهند.بجویید تا بیابید.
در را بزنید تا به روی شما باز شود."
حضرت عیسی(ع)
"خنجر غرور"
مث يك پرنده بودم هميشه دور و بر تو
تو بهم محل نمي ذاشتي و من
خودمو به بي خيالي ميزدم
تو با خنجر غرورت سرمو بريدي صد بار
ولي هر بار قبل مردنم برات
پر و بالي مي زدم
تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه
يادته اون شب پاييز؟
با يه بغض محنت انگيز
به تو گفتم اين دل من
شده از عشق تو لبريز
يادته بهم چي گفتي؟
گفتي نه حالا نميشه
هميشه بهم مي گفتي
نميشه حالا نميشه
تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه
نمي دونستم كه اون شب
آخرين فرصت من بود
تو صف عاشقاي تو
ته صف نوبت من بود
تو با من نامهربون بودي نگو نه
هميشه با ديگرون بودي نگو نه
این اولین ترانه من است
سلام خوبای نازنینم
یه دنیا ممنون به خاطر قدم رنجه هاتون
از حرفاتون در مورد پست قبلی خیلی چیزا یاد گرفتم
در این پست میخوام دو تا از شعرای جدیدمو براتون بنویسم
****
اول غزل
"معبد خیال"
در معبد خیال تو تندیس میشوم
من کیستم که اینقدر تقدیس میشوم؟
هر بار موسم سفر نزدیک میشود
غرق نگاه چشم های خیس میشوم
تا بشکنم سکوت مجلس لب گشوده ام
در وصف دوست که اسیر هیس میشوم
حرف وفا مزن که در مدرسه وفا
من در کلاسمان همیشه بیس میشوم
پشت سرت می آیم و می بینمت هنوز
بی تابم و اسیر تاب گیس میشوم
****
"اگر جوان را از عشق منع کنید چنان است که بیمار را به خاطر کسالتش
سرزنش کنید."
****
و حالا ترانه
این اولین ترانه من است
دیشب سروده ام
"آخرین نگاه"
هنوز آخرین نگاهت توی خاطر منه
خودتم اینو میدونی از تو دلگیرم هنوز
دلمو شکستی رفتی بر نگشتی عزیزم
خودتم اینو میدونی بی تو می میرم هنوز
گله دارم از تویی که با نامهربونی رفتی
اولش زمینی بودی ولی آسمونی رفتی
حالا دیگه دل من تنگ نمیشه برای تو
دیگه این دل نمیمونه همیشه برای تو
تو منو دوسم نداشتی همهء حرفات دروغ بود
عاشقت بودم هنوزم هستم و بازم می مونم
برو خوشبخت بشی اما یه دلو شکستی رفتی
دل عاشقو شکستن خیلی آسونه می دونم(*)
هنوز آخرین نگاهت توی خاطر منه
خودتم اینو میدونی از تو دلگیرم هنوز
دلمو شکستی رفتی بر نگشتی عزیزم
خودتم اینو میدونی بی تو می میرم هنوز
*****
*=این بند رو با راهنمایی استادانه داش بهنام تغییر دادم
اینم وبلاگش بهش سر بزنید
http://www.behnamyalanche.blogfa.com
و وبلاگ دوست عزیزم ترانه سرای جوان اصفهانی مهدی لاری
که به تازگی به جمع ما پیوسته
پیشنهاد میکنم حتما برید ترانه هاشو زمزمه کنید
http://www.mehdilari.blogfa.com
به یاد شاملو
"هر کس پشت دیگری چیزی بگوید که در او هست و مردم هم آن را می دانند
غیبتش نکرده است.اما اگر کسی پشت سرش چیزی بگوید که
در او هست ولی مردم نمی دانند غیبتش کرده است.
و اگر چیزی بگوید که در او نیست به او بهتان زده است"
امام کاظم(ع)
نيميش آتش واشك
مي زند زار
زني
بر گهواره خالي
گلم واي
در اتاقي كه مرد هرگز
عريان نكرد
حسرت جانش را
بر پينه هاي كهنه نهالي
گلم واي
گلم
در قلعه نيمه ويران
به بيراهه ريگ
رقصان در هرم سراب
به بي خيالي
گلم واي
گلم واي
گلم
احمد شاملو
می شود در یک شب مهتابی توی ایوان رو به ستاره ها شعر ی سرود
"ای علی چهار چیز هدر می رود:خوردن بعد از سیری
روشن کردن چراغ در مهتاب(جایی که روشن است)
زراعت در زمینی که شوره زار است
و نیکی کردن به کسی که لایق آن نیست."
پیامبر اکرم(ص)
" نبض شب "
شب امشب بیکران استی دگر آویختن در گیسوانش دست شیرین است
و در دامان پیشانی صبح آرام بنشستن
چه خوش آسوده شب گاهی
و من را حالتی چون تار در دستان مردی سینه سرشار از غمی دیرین است
چنان چون ساحلم آرام
و کاش این خلوت ایمن بودی از افسون آن دریای سرشوریده کاش
و این مستی نمی خوابید تا لرزیدن گلبرگ صبح
شبی زیباست آری
پریشانی خمارآلوده چشمانی نهانی تر
دلم در گوشه امشب سخت میگیرد
و خواهم دور گشتن از اتاق بیکسی ایوان وسعت ر ا
تماشا دارد این گیسوی افشانده
و پولکهای افتاده در آب حوض
از اینجا کهکشان پیداست و منظومه پیداتر
عروس حجله تاریک شب خورشید پیداتر
و آب آیینه مهتاب پیداتر
صفا اینجاست می بینی؟خدا اینجاست می بینی؟
شب است اما شبی روشنتر از روشن
و میخندد به من مهتاب و من
از شرم سر می افکنم در آب
چه من امشب زلالم
و چه مهتاب دیدن دارد
سرودن شعری در خانه پدر بزرگ در روستا واقعا رویایی است
این هم یه نیمایی قدیمی
که سال ۷۹در روستامون سرودمش
زندگي در خلا سبز
وه چه زيباست فسوس
كه خيال است چه دور
مردم دهكده خرم آسايش و صلح
بيخبر از خبر مرگ زر
چشم غم خواب آلود
خانه در سينه ايشان دارد
طبع حوري وششان
از غبار غم اغيار به آب غفلت
همچو آيينه جدايي دارد
طفلكان زندگي دهكده اند
دركشان از گل و آب
از خدا بيشتر است
نان خشكيده زور
را خريداري نيست
بلبل محنت را
دشت و گلزاري نيست
اين ديار كوچك
پر ز غوغاي هياهوي غم جانان است
مردمش صافتر از سر چشمه
گرمتر از خورشيد
دلشان
زنده دلشان همه دم
چادر نشین
اول سلام
امروز داشتم كتاب "شهسواران كوهسار"كه سفرنامه
ماري تز نويسنده آمريكايي است كه
خاطرات سفرش به شيراز و اصفهان و گشت و گذارش
در ايل قشقايي در سالهاي 1330و1331را
در اين كتاب نوشته مي خواندم كه یک شعر زيبا كه
سروده مترجم است خيلي به دلم نشست
و تصميم گرفتم آن را در وبلاگم بنويسم و تقديم ميكنم به
همه قشقاييهاي چادر نشين و غيور.
گر غبار جبينت را مي خشكاند
و گر گرماي بيابان چشمانت را مي سوزاند
ياد آر كه نور غروب لطيف است و
آب بهاران سرد.
....
گر مونست وانهاده تو را
ور تنهايي را تحمل دشوار است
ياد آر كه سپيده دمان چكاوك نغمه سرخواهد كرد
و در دل تاريكي شبانگاه هزاردستان خواهد ناليد
....
گر سنگهاي راه پايت را مي خلد
ياد آر كه آدمي را براي رنج و بردباري آفريده اند
....
گر كوره راه زندگي طويل است و پرملال
ياد آر كه تنها يك بار بايد از آن گذر كرد
محمد شهبا
چادر به دل صحرا از عشق خبر دارد
قشقايي و شيدايي يك حال دگر دارد
ياشاسين آناديلم قالسين ايلم
و اما حالا يك سپيد از خودم كه در همين حال و هوا سرودم...
آه من هم یک قشقایی ام
یک قشقایی بی وطن اما وطن پرست
و تو
ای پدر و مادر قشقايي
بدان كه امروز فرزندان توكه در شهر زندگي ميكنند
تنها چيزي كه مايه افتخار آنهاست وبه آن می بالند
ايل قشقايي است
اگر آنها چادر نشين نيستند در سيه چادر سينه هاشان
هنوز
خاطرات سلحشوري پدرانشان
و لالايي هاي پر سوز و گداز مادرانشان را به ياد دارند.
اگر آفتاب شهر صورتشان را نميسوزاند
اگر كوچه ها و خيابانهايش پاهايشان را
بي رمق نكرده است
اگر دستهايشان از فرط كار و زحمت پينه نبسته است
اما در دلهاشان سوز وگدازي است
كه با نواي موسيقي پر سوز قشقايي
اشكهاشان هميشه جاري است.
ببخشيد كه اين پست رايا يه حس بومي گرايي نوشتم.
سام علیکم
این پستو بخونین اما این نوشته مال من نیست!
داش بهنام این متنو تو وبش راجع به من نوشته
راستش چون چیزی واسه نوشتن نداشتم دیدم خالی از لطف نیست
و این متنو دزدیدم
سام علیکم
دست مست ما همچین به قلمش ملست نیست اگه به قولی شقرت نوشتیم
به سالاری و صفای خودتون چشارو درویش کنین خلاصه سر تونو درد نیارم
اگه لینک مینکای قبلیمونو دید زده باشین همچین یوخده روشن هستین که
شاه کیه وزیر کیه؟
این داش مشتی لوتی صفت روزگار زد و یه روز جون داداش یه مشت کلوم
لمپهن کوچه بازاری چسبوند به هم و شاعر شد دکترا میگفتن مریض شده
جیگر حاجیتون واسش سوخت بنده خدا عاشق شده بود بد رقم اون دمدما
حالش همچین خیط نبود خیلی که صفا سیتی حال میکرد قربون صدقه حافظ میرفت
اما حالا طرف زده تو خط و خیط یار اصفهانی بعدش هم که بیخیخی صفای شهر شیراز
.....کفش سه خط بچه ی شهر ... تیزی به دست بچه ی شهر...مرامتو بچه ی شهر..
اوایل ملت بش میخندیدن به قول اینا که حرف زدن حالیشونه ما نیز...
اما طرف خرش همچین فضایی میرفت که چی...آها رسیدیم به جاهای حساس؟
از خود خرم واست بگم که این بچه ی شهر داشمونه تو خونه خیلی که تحویلش میگرفتم
بش می گفتم برامی... حالا عینهو بز در بدر دنبال کپی امضاش میگردم آخه بازارش بالا گرفته
ماهی دو سه بار میره خارجه و صفا سیتی سرندی پیتی....
ما هم که تو کف افغانستانش موندیم میگن آقا با طیاره میره و میاد کفم برید...
۴ سال پیش یه بار با کلی دودره بازی تیز بازی قاچاقی سوار چرخ وفلک شدیم
عین آمار هر چی تا سه روز قبلش کوفت کرده بود ریخت به هیکل ما...
اینا همه بماند اشکم در اومد جون داداش نه واس خاطر اینکه یاد استفراغ افتادم
دلم همچین یه نمه تنگ شده واسش الانم کلی تحویلمون میگیره شعراشو واسم
میرفسته گفته از مشتریای وبت بپرس با چه تیریپ شعرایی صفا میکنن تا واسشون بگم
شومام رو در نباستین هر تیریپی عشقتونه بگید میگم براتون بگه چشش کور
دندش نرم وظیفشه...
راستی قراره تابستون همین امسال تو تهرون خودمون بیاد اسب لسانو تو راهوار کلوم بتازونه
اگه عشقتون بود بیاین از نزدیک چش و چالتونو به جمالش منور کنین و از قشقایی بیشتر
بدونین میتونین برین به این آدرس بلیط میلیت بخرین به نظر من که می ارزه واس همینم
سعی میکنم با دودره بازی خودمو بچپونم تو بیلیتشم ۲۵۰۰۰ تومنه یه جورایی پول ۴ کیلو گوشت
بی استخون...البت از طریق همین وب هم پیش میفروشیم فرقش اینه که اینجا ۲۰۰۰۰ تومنه
انصافا خودم ۱۹۵۰۰ خریدم اگه حال کردین از ما بخرین عینه ۲۰۰۰۰ تومنو میریزین به حساب
صادرات ۰۳۰۴۹۲۸۱۴۷۰۰۳ به حساب بهنام احمدی فیشو میذارین لای کتاب فارسی دوم دبستانتون
۳ روز بعدش ما بیلیتو واستون میرفستیم البت آدرستونم تو نظر خواهی همین وب با شماره تیلیف قید کنین
مرامتونو... دم همتون گرم بای بای...
نویسنده:بهنام احمدی
